تبليغاتX
CHET

دوشنبه 1391/02/25

معمولا واقعیت چیز دیگریست!


شب شد. شدنِ شب خیلی عاشقانه است. کافی است به شدنش نگاه کنی و یک موسیقیِ فرانسویِ ریتمیک هم گوش بدهی. می توانی موهایت را دوباره چتری کوتاه کنی و رنگِ مشکی بزنی و با موسیقیِ فرانسوی تکان بخوری و عینکِ  آفتابی ات را امتحان کنی برای قرارِ فردا. انگار نه انگار دیشب پشتِ چراغ قرمز عشقِ سابقت را دیده ای و نا خودآگاه بغض کرده ای. اصلا این لفظ "عشق سابق" زیادی مسخره است. عشقِ فعلی! عشقِ آینده! این که در اواخرِ 22 سالگی ناگهان می فهمی عشق هم صرف شدنی است غم انگیز است اما خب واقعیت این است که عشق هم صرف می شود. آدم ها هم صرف می شوند. مثلِ اسم های روسی. شنیده ام اسم های روسی هم صرف می شوند. مثلا "آقای  چایکفسکی" در میانِ روس ها همیشه "آقای چایکفسکی" میست. مثلِ این است که "گلناز" را صرف کنیم. هرچند گوشت تلخ ها صرف نمی شوند. برای هیچ شبی و هیچ شامی.

نویسنده گلناز ساعت  10:31 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1391/01/22

...تا همه از بهاری سبز و شیرین، لذت ببریم...

 

- اگر بخواهم از آنجا شروع کنم که داشت کاچی اش را هم می زد و تند تند صلوات می فرستاد، کمی طولانی می شود. من از اشک هایش می گویم که با هر قاشق از کاچی که می خورد، می آمد روی گونه هایش. حالم از این صحنه به هم خورد. یادم است با عصبانیت رفتم توی اتاق و تند تند شروع کردم به زدن رژگونه. بعد هم با احتیاط دست کشیدم روی گونه هایم تا کمرنگ تر شود. نمی خواستم ببینم. من ترجیح می دهم رژگونه ام را توی آینه چک کنم که دوطرفِ صورتم به یک میزان آجری رنگ شده است یا نه. رنگ آجرهای خانه ی قدیمی مان.

- سر ارث و میراث دعوایشان شد و خانه به آن بزرگی را با یک دیوار در میانش کوچک کردند. درختِ کاجمان هم افتاد آن طرف دیوار. مارپیچی که من با گِل زیر درختِ کاجمان ساخته بودم هم افتاد آن طرف دیوار. من لب ایوان می نشستم و غصه می خوردم. ولی او خوشحال شده بود که دعواها تمام شده است. یک قابلمه کاچی نذر امامزاده احمد کرده بود که ته کوچه بود. برای همین دست مرا گرفت و برد امامزاده، کاچی پخت. من غمگین بودم و خجالت می کشیدم  و زن ها با کاسه توی صف می ایستادند و تند تند صلوات می فرستادند. ترجیح دادم بروم توی باغچه ی امامزاده، پشت شمشادها. با پسربچه ی خادمِ امامزاده مارپیچ بسازم.

- می گوید برو از ممدآقا آرد بخر حلوا بپزم. صدای تلویزیون را زیاد می کنم و به پاهای بیانسه نگاه می کنم. احساس می کنم پاهایش رنگ حلوایی شده است که می خواهد برای سرخاکِ باباجون بپزد. لبهایش همزمان با لبهای بیانسه تکان می خورد. اما من صدای بیانسه را می شنوم. پدرم از راه می رسد و از بازارِ آجرِ قرمز می گوید. ترجیح می دهم با بی تفاوتی "فقط" صدای بیانسه را بشنوم.


نویسنده گلناز ساعت  10:49 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/01/19

دستان خیره ات باور نخواهند کرد که در خیابان خواهی مُرد یک روز صبح وقتی هوا سرد است *

ناخن هایش بنفش شده بود. مثل جیغ های دیشبش. با انگشت های کرختش هدفون را جا به جا کرد و دل سپرد به نت ها که زیر انگشت های لاچینی می رقصیدند. دیشب وسط دعوا هدفونِ شوهرش را شکسته بود. فکر می کرد حالا اگر او هم قدم بزند، نمی تواند به شهرداد روحانی اش گوش دهد. دلش می سوخت.

صورتش را با شال بنفشش پوشاند و زمزمه کرد: آهنگ بعدی. معمولا با خودش که حرف می زند شالش را می کشد بالا، دستهایش را فرو می کند توی جیبهایش و با انگشتهای کرخت دنبال دکمه های ام تی پلیرش می گردد. دیشب هم حوصله نداشت آهنگ ها را تا تهش گوش بدهد. برای همین می دانست دعوایشان می شود. همیشه وقتی تند تند آهنگ ها را عوض می کند می داند. اینقدر بی حوصله بود که حتی لباس زیر جدیدش را نپوشید تا جلوی آینه برای خودش فشن شو بازی کند.

لاچینی باز هم دارد بغض می چکاند در چشم هایش. دلش می سوخت. نگاهش را به روبرویش دوخت و به شهرداد روحانی فکر کرد. دیشب وقتی شوهرش شهرداد گوش می داد حرص می خورد. معتقد بود در آن شرایط شهرداد به اندازه ی کافی تلخ نیست. اینقدر حرص خورد تا آخرش وسطِ دعوا هدفون را شکست. شوهرش بهت زده نگاهش کرد. یاد پسری افتاد که می خواست آنتن را تنظیم کند و به "فشن تی وی" می گفت "فشیون تی وی". شوهرش به آن پسر هم بهت زده نگاه می کرد. لابه لای شال بنفشش بغض کرد. دلش می سوخت.

تاکسی ها الکی برایش بوق می زدند. برایش سوال بود آیا کسی که کنار خیابان راه می رود و هی به اطراف نگاه می کند، الزاما دنبالِ تاکسی می گردد؟ یعنی هیچ چیز بهتری نیست که آدم دنبالش بگردد؟ مثلا همین ام پی تیری پلیر از چیزهای خوبی است که می شود در یک جیب بزرگِ پالتو دنبالش گشت و آهنگ بعدی... این آهنگ رینگ تونِ گوشی شوهرش بود. قشنگ بود. دلش می سوخت. از روی خط کشی عابرِ پیاده که رد می شود، یادش می افتد لباس زیرِ جدیدش راه راه است. دلش برای لباسش تنگ می شود. به آن طرفِ چهارراه که می رسد، می ایستد. جوری که یعنی دوست دارد تاکسی ها برایش بوق بزنند. پشت چراغ قرمز یک نفر صندوق های کوچک گل بنفشه می فروشد. دوتا می خرد. یکی برای جلوی آینه، یکی هم برای کنارِ کامپیوترشان. فقط کاش شوهرش هدفون خریده باشد...

 

* دریا موسوی. (با تشکر از میثاق و این شعر)

نویسنده گلناز ساعت  1:41 AM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1391/01/11

دقیقا چگونه در میانه ول معطلیم؟

- اینقدر سنگین راه می رود که قدمهایش صدای جیر جیرِ زنجیر می دهد. انگار مسخ... نه. مسخ نیست. بیشتر احساسِ بی ... بی... بی احساسی می کند. کاش می توانست سیگاری بگیراند. همچنان جیر جیر کنان ادامه می دهد. از کنارِ دکه ی روزنامه فروشی که رد می شود، نگاهی به دخترکهای چشم آبی و خندانِ روی جلد مجلات می کند و تصمیم میگیرد فریبرز لاچینی گوش بدهد.

- یک جاهایی بینِ قزوین و زنجان بود، برّ بیابان، ساعتِ 2 نیمه شب. برف اینقدر سنگین می آمد که حس می کردی یک پراید با چهار نفر سرنشین را میتواند در عرضِ 2 ساعت دفن کند. نت های لاچینی توی پراید می رقصید و دست هایش بر صورت و گردن و شانه های...

- بدی اش این است که این دخترک های روی مجله ها اصلا معصومیتِ رذالت بارِ بقیه ی بچه ها را ندارند. آدم لباسهای کوچکِ خال خالی را که پشت ویترین می بیند، انگار معصومیت در هوا اسپری می شود، اما این بچه ها آن لباس ها را خراب می کنند . اصلا گند می زنند به هرچه که درهوا اسپری شده است.

- برف ها در هوا می رقصیدند و برف پاکن ها زور می زدند. همینطور که می خندیدند، به پلیس راهها که می رسیدند، خودشان را به خواب می زدند تا به خیالِ خودشان عادی تر جلوه کنند. خوبی اش اینجا بود که بعد از یک پلیس راهِ تقریبا متروکه، وسطِ برف، یک دکه ی کوچک باز بود. سیگار خریدند و همینطور که می لرزیدند و می خندیدند، سیگار کشیدند، سر به سر هم گذاشتند و دود را با بخار در هوا فوت می کردند...

- مردی جلوتر از او راه می رود.پای چپش را کمی کج می گذارد. تف می کند روی سنگ فرشِ پیاده رو. جایی که تصادفا یک زمانی او تمامِ قرارهایش را می گذاشت. آنجا هنوز مهم است، پس آن مرد لعنتی است.

- نزدیکیهای چهار صبح، چای خریدند. نمی دانم صبحانه بود، یا برای پریدنِ خواب از چشمها. اما خوب بود. هرچه بود خوب بود. مخصوصا وقتی چای را دو دستی بگیری و توی کاپشنی باشی که خیلی برایت بزرگ تر است.

- این مجله های خوبِ تخصصی همه شان گرانند. چون برای روی جلدشان به جای دخترک های چشم آبی، عکسِ پیرمردهای سفالگر می زنند. یا یک جلدِ قرمزِ جیگری با یک نقطه ی سفید در میانش. آگاه شدن خرج دارد. بیشتر از آن دخترهای چشم آبی.

- یک چیزی سرِ جایش نیست. یک آرزو توی دلش بال بال می زند. که ای کاش جورِ دیگری بود. ای کاش این کاپشن برای کس دیگری بود. از خودش برای این آرزو بدش می آید. از خندیدن هایش بدش می آید. از اینکه می داند اینها همه اداست، از اینکه اینقدر الان همه چیز خوب است بدش می آید. انگار باید یک موسیقیِ دیگری باشد.کس دیگری. کاپشنِ دیگری.

- آدم فرقش را می فهمد. همینطور که سنگین راه می رود. آگاه و نا آگاه. شاید هم گاه و بی گاه. شاید هم گاه و گاو. شاید هم فقط گا. آدم سنگین به گا می رود.

نویسنده گلناز ساعت  6:49 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/12/06

این یک سرودِ ملی است...!



- باید نیم ساعتی منتظر بمانم. می نشینم جلوی یک مغازه و آدم ها را نگاه می کنم. خیابان شلوغ است. حوصله ام سر رفته. با خودم یک بازی راه می اندازم . سعی می کنم از ظاهرِ آدم ها و رنگِ لباسشان بخشی از شخصیتشان را حدس بزنم. تمامِ آنچه که از رنگ ها می دانم را به کار می گیرم. کارِ سختی است. مدلِ لباس ها و مارک ها، تمیزی و کثیفی، حالتِ چهره و آرایش و همه ی مشخصاتِ ظاهریِ آدم ها را کنارِ هم می گذارم. بازی سخت تر می شود.

دخترها می خواهند مرموز و زیبا باشند، پسرها مرموز و مغرور. زن ها می خواهند مرموز و سنگین باشند ، مردها مرموز و قوی. همه سعی کرده اند جورِ دیگری باشند. چهره ی همه بی حالت و سنگی است. مثل عکس های پرسنلی. سلیقه ی همه محدود می شود به تعدادی رنگ ِ نه چندان خوب، و هر کس با هر روحیه ای خواسته خودش را به معیارهای اخلاقیِ ظاهری پایبند نشان دهد. چرا؟ برای اینکه کسی به راحتی پی به باطنِ ما نبرد؟ چرا دوست داریم کسی جذبِ رمز و رازِ ما شود و تلاش کند برای رمز گشایی؟

فکر می کنم ما دوست داریم خودمان، خودمان را توضیح بدهیم، آنگونه که دوست داریم باشیم. نه همانگونه که هستیم!... لباس هایی انتخاب می کنیم که "سنگین" و یا "جذاب" به نظر برسد، معلوم نباشد مارکش "فیک" است، به اندازه ی کافی "متشخص" نشانمان بدهد و ... تا مبادا کسی بفهمد ما در خلوتمان که و چه هستیم. البته ظاهرِ مردمِ ما شاید کوچکترین نمودِ این "میل به ناشناس ماندن" باشد. ما دوست داریم ماهیتِ هرچیزی را پنهان کنیم. "جملاتِ دو پهلو" بخشِ اعظمی از ادبیاتِ کوچه و بازارِ ماست. از تعارف ها و رو دربایستی ها هم حرفی نمی زنم.

- اینجا هرکس حرف نزند روشنفکرتر است. هرکس تنهایی را دوست داشته باشد روشنفکرتر است. هرکس گوشه ای تنها باشد و غم انگیز بازی در بیاورد روشنفکرتر است! مرموز باش، روشنفکر باش! درست حرف نزدن و نا مفهوم بودن یکی از علائم روشنفکری و پست مدرن بودن است! چرا؟! گویی رسم براین است که هرچه را نمی فهمیم، تقدیس کنیم. و برای همین سعی می کنیم فهمیده نشویم!

- در ادبیات و فرهنگ و هنرِ کلاسیک مان هم بگردیم، به این رمزآلودی می رسیم. ما هیچ وقت رمانس های خوبی نخواهیم شد. هیچ وقت دلاکروا و ون گوگ ها نخواهیم داشت. بیانِ حالاتِ درونی ، به هر نحوی ، همیشه برایمان سخت بوده و هست. ما همیشه می ترسیدیم خودمان آینه ی خودمان باشیم. ما حتی بدمان می آید کسی حقیقتِ وجودی اش را بکوبد توی چشممان. ما توی تمامِ عکس ها لبخند می زنیم. مثل یک بازیست و راستش ما خوشمان می آید بازی کنیم!

 

پ.ن: دوستم می گوید "میل به داشتنِ حریمِ شخصی" و البته "نداشتنش" در جامعه ی ما، شاید یک پاسخ باشد به چرای این "میل به رمزآلودی". می گوید اینجا اگر کسی بخواهد ظاهر و رفتارش آینه ی درونش باشد، دیگران زیاد به کارش کار دارند. پس چه بهتر که ... . اما من می گویم این خود یک سرودِ ملیِ دیگر است...!


نویسنده گلناز ساعت  3:17 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1390/12/02

شامپوهای چیده شده در قفسه ها همیشه برایم جذاب است!


برای فروشگاه لوازم خانگی اش فروشنده می خواهد. نمی دانم قیافه ام شبیه بیکارهاست یا نگاه های بی تفاوتم به درو دیوار که مردک جلوی من را می گیرد و شرایطِ کارش را برایم توضیح می دهد. یکی از چشم هایش کوچکتر است. به همان چشم کوچکش نگاه می کنم و به این فکر می کنم که من هم در تمامِ عکسهای سه در چهاری که تا به حال انداخته ام، یکی از چشم هایم کوچکتر است. فروشگاهش را نشانم می دهد که زیر زمینِ یک داروخانه است. پشتِ شیشه ی داروخانه 3 ردیف پوشکِ ایزی لایف و 5 ردیف نواربهداشتیِ مای لیدی چیده اند. به این فکر می کنم که حاضرم بروم زیر زمینِ یک داروخانه، لوازم خانگی بفروشم یا نه. مردک از محل زندگی ام می پرسد. به نواربهداشتی ها نگاه می کنم و کاغذهایی که چسبانده اند پشت شیشه. درمان قطعی آکنه. درمان ریزش مو با داروهای گیاهی . آلوئه ورا . هیدرودرم. هوس می کنم بپرسم مجرد است یا متاهل؟ جوابم را می دهد ولی صدایش در صدای ترمزِ مزخرفِ یک اتوبوس گم می شود.

صدای تق تق کفش های خانم ها حواسش را مرتب پرت می کند. هربار دنبال صدا می رود و برمی گردد. دلم برای مردک می سوزد. وضعیتِ اسفناکی دارد. خیلی سعی می کند متشخصانه رفتار کند و اعتماد مرا جلب کند، ولی بوی گندِ پیازی که از دهانش بیرون می زند، می شاشد به تمامِ لفظ قلم حرف زدنش.دست هایش را زیادی در هوا تکان می دهد و من نگاهم می افتد به حلقه ی ازدواجش که برای انگشتش تنگ است. با خودم می گویم زن دارد. یک زن بچه اش را به زور از داروخانه بیرون می کشد. بچه اش مسواک عروسکی می خواهد. به این فکر می کنم که ترجیح می دهم مغازه ی مسواک فروشی داشته باشم. مسواک های عروسکی ام را ردیف جلو می چینم تا همه ی بچه ها با لب و لوچه ی آویزان نگاهشان کنند. مردک را بی خیال می شوم. عذرخواهی می کنم و می روم داخل داروخانه. اسمِ یکی از قرصهای پدرم را می گویم، وقتی طرف آن پشت لا به لای قفسه ها گم می شود، به مسواک های عروسکی دست می کشم که ردیف جلو چیده اند. زن  با بچه اش برگشته. یک مسواک ملوان زبل می خرد. بچه اش نمی داند ملوان زبل کیست، اما زن با ولع به بازوی ملوان زبل دست می کشد. مردکِ فروشگاه لوازم خانگی هم آن سوی نوار بهداشتی ها و پوشک های ایزی لایف، کنار خیابان ایستاده است...

 

پ.ن: زندگی ام خالی از "باید" شده. این خوبه. البته هنوز زیاد مطمئن نیستم.

نویسنده گلناز ساعت  11:8 AM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1390/11/30

برای یک زن...

4 گیگ موزیک، از همه ی سبک ها، از ساسی مانکن تا موتزارت، ردیف کرده ام پشت سر هم. مسیر هر روزه ام را با اتوبوس می روم و برای انتخابِ موسیقی ام یک قانون دارم: هر زن، یک موسیقی...

امروز یک زنِ دیوانه را سوارِ اتوبوس کردند و به یکی گفتند فلان ایستگاه پیاده اش کنید و رفتند. زن تنها شد. نمی توانست درست بایستد. الکی می خندید. چسبیده بود به شیشه و بیرون را نگاه می کرد و می خندید. سرمه اش ریخته بود زیر چشمش. یک کیف صورتیِ خال خالی دستش بود. آهنگ "پیامبر" را به این زن تقدیم کردم و نگاهش. که چه تضادی داشت سرمه ی ریخته شده زیر چشمش و خنده ی دیوانه وارِ روی لبش...

GARY MOORE - THE PROPHET

http://www.upload.iran-forum.ir/download60315.html

از آهنگهایی است که چند ثانیه ی اولش را باید در انتظارِ معجزه اش صبر کرد...

پ.ن: موسیقی لعنتی ترین دستاوردِ بشر است.



نویسنده گلناز ساعت  10:46 AM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/11/15

بالکنی در بارسلونا می خواهم تا بایستم توی آفتابش و موهایم را یک وری بریزم روی شانه ام و ببویم. بعد هم سرِ شانه ی راستِ خودم که از یقه ی گشاد و شل و ولِ بلوزم- همین بلوزِ سبزم- زده بیرون را ببوسم. بعد هم لیوانِ چایی را دودستی بگیرم و جرعه جرعه بخورم. من دوست دارم اخم کنم و به سایه روشنِ صبح نگاه کنم. چقدر خوشم می آید از آفتابِ صبح. بعد هم مثلِ همیشه یک آهنگ را بگذارم توی پلی لیستم و اینقدر گوشش بدهم که آخرش به خودم و آهنگ فحش بدهم. بعد سلانه سلانه با دمپایی های لای انگشتی ام - همین سرمه ای ها-  بروم تا آهنگم را عوض کنم. معمولا بعدش دیگر هیچ آهنگی تا آخر نمی ماند. 1 دقیقه ی اولِ هر آهنگی به سرم می زند که آهنگِ دیگری بگذارم. بعد هم دلم می خواهد همینجوری که کمربندِ پارچه ای شلورکم را محکم می کنم ، بروم جلوی آینه و موهایم را جمع کنم بالای سرم. دوباره برگردم توی بالکن و سر راه هم موزیکم را عوض کنم.

راستش من همیشه فکر می کنم خانه های بارسلونا خیلی شیشه دارند. من دوست دارم وقتی آفتاب می افتد کفِ خانه، شیشه ها را دستمال بکشم. مخصوصا اگر قرار نباشد روی چارپایه بایستم. همیشه وقتی خیلی حالم خوب است، موهایم را می گذارم پشتِ گوشم و اصلا هم عصبی نمی شوم که هی می ریزند بیرون روی صورتم. اصلا امروز چقدر قشنگ است. چقدر خوب که ساعتِ دیواری ندارم. چقدر خوب که توی بارسلونا فارسی بلد نیستند. چقدر خوب که می نویسم. چقدر خوب که بابایم سیگار می کشد تا من یاد بگیرم پک زدنِ سیگار را. چقدر خوب که این آهنگ ها را از آن پسر گرفتم. چقدر خوب که بارسلونا آفتاب دارد...

الان می خواهم یک میز و دوتا صندلی بکشم که توی یک بالکن اند مثلِ همانی که توی همان فیلم بود، هرجایش هم دلم خواست تکه تکه ی این نوشته را می نویسم.

 

 

پ.ن: زیرِ چندتایی از دکمه های کیبردم آشغال گیر کرده، نوشتن مثلِ فحش می ماند!

پ.ن: ذهنم مثلِ ترمینال بیهقی است، آخرین باری که دیدمش. بوی رفتن می داد و بارانی بود و شلوغ و قشنگ!

نویسنده گلناز ساعت  4:35 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1390/11/03

سیاهِ سیاهم؛ با زرد هماهنگم کن استاد...!*

وسطِ یک میدان شلوغ در یکی از محله های معمولیِ شهر ،  میانِ هیاهوی ماشینها و نورها و آدمها ، صدای پیانوی برخاسته از اندامِ یک زن ،  تمامِ نبضِ میدان را به هم ریخته است. بوی گندِ ماهی می آید. مردی با یک ماسکِ سفید، سرفه کنان از زن آدرس می پرسد. زن بی خودی می گوید اشتباه آمده ای و با حوصله موهایش را از صورتش کنار می زند. صدای پیانو اوج می گیرد. مرد سرفه کنان می رود. مثلِ همه ی آدمهای دیگر که بالاخره می روند. این یکی سرفه می کرد، دیگری لبخند می زنَد، یکی دیگر هم لابد خودش را می خارانَد. میانِ این همه رفتن، سمفونیِ راه رفتنِ زن میانِ تاکسی ها، از همه چیز رساتر است. راننده ی دیوث هم لابد فکر کرده اپرا می خواند...

 زن کنارِ من می نشیند. بوی ماهی می دهد. چادرش را جمع و جور می کند. کلاویه های پیانو بی تابی می کنند. تاکسی روی آسفالت پایین می رود. زن سرش را می چسباند به شیشه. معلوم است می خواهد خنک شود. وسطِ پیانو و یک مردِ خسته نشسته ام. دستانِ مرد شبیه به نوازنده ها نیست. بوی آهن می دهد. چراغ قرمزِ دوم که رد می شود، زن راست می نشیند و خیره می شود به بیرون. یکی روی کلاویه ها سر می خورد. راننده ی دیوث می زند روی ترمز و می آید سمتی که زن نشسته. زن پیاده می شود و موسیقی فید می شود. بوی ماهی هم. راننده چادرِ زن را از روی آسفالت جمع می کند و دستش می دهد. می گوید "همین در خونه سفیده اس! باهاش خوب تا کن!" و سوار می شود. تاکسی بقیه ی آسفالت را می خزد. زن هم فید می شود. زیرِ لب می گویم: دیوث.

 

 

* حسین پناهی/ سلام خداحافظ.

پ.ن : دوست دارم یک 24 ساعت را بالای یک ساختمانِ مشرف بر شهر باشم. با یک فلاسک چای .

نویسنده گلناز ساعت  10:11 AM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1390/11/01

یک جایی میانِ سی و شصت...


آب گرمکن شان از آن قدیمی ها بود که اگر زیاد طولش می دادیم آب یخ می کرد. وقتی می پرسیدم آب گرمه می خوام برم حموم؟ جواب می داد: رو شصته! این یعنی آب به میزانِ کافی گرم است. ولی هیچ وقت به اندازه ای که من می خواستم گرم نمی ماند. مثل رابطه های آدمها. اصلا رابطه هایمان هم مثل آب گرمکن های قدیمی می ماند. 20 دقیقه ی اولش به داغیِ جهنم است و بعد کم کم باید دوش را بست و حوله پیچ حمام را ترک کرد! همیشه وقتی حوله ام را می پیچیدم دور موهایم، از پشت در می پرسید: آب یخ کرد؟ مثلِ دوست هایی که وقتی رابطه ات به ف رفته است، هی می پرسند: هنوز با فلانی دوستی؟... این سوال دقیقا آن لرزیدنِ آخرش را به یادت می آورد. این که زیر دوش دوباره دلت آب گرمکن های دیواری و پکیج می خواست که بتوانی هرچقدر خواستی، زیر دوش بایستی. با خودت می گویی این شد حمام؟ فقط 20 دقیقه فرصت داشتی تا هم فکر کنی، هم از دوش گرفتن لذت ببری، هم صابون و شامپو بزنی...اه.گندمان بزنند! 20 دقیقه فرصت داریم تا دوست داشته باشیم، از دوست داشتنمان لذت ببریم، توقع داشته باشیم، توقع داشته باشند، قهر کنیم، ناز کنیم، ناز بکشیم، منت بگذاریم، بیرون برویم، شام بخوریم، قدم بزنیم... بعد از 20 دقیقه دندان هایمان از سرما به هم می خورد و دوش را می بندیم و حوله پیچ...

 

 

پ.ن 1 : برای این روزها صدای آکاردئون تجویز می شود.

پ.ن 2 : می خواهم بنویسم. امیدوارم بشود.

نویسنده گلناز ساعت  10:5 AM |  لینک ثابت   •