X
تبلیغات
CHET

پنجشنبه 1392/02/19

در ستایشِ "گذشتن"

راستش خیلی چیزها هست که خوب نیست، یا می‌تواند بهتر باشد، یا چیزهایی که دلم میخواهد و ندارم، یا چیزهایی که هست و نمی‌خواهم که باشد. اما یاد گرفته‌ام که این چیزها، کلن زندگی و هرچه که شاملش میشود، دست و پا زدن ندارد. باید زمانش برسد، باید در مسیرش باشم. تا وقتی هم که ناله کنم و مدام بخواهم و نرسم و ادای به گا رفته ها را دربیاورم، هیچ چیز بهتر نخواهد شد. فهمیده‌ام که باید به هرچه که ذهنم را اذیت میکند، آرزو باشد یا درد، نگاهی بیاندازم و یادم بماند و رد شوم. که اگر رد نشوم، رد نشوی، همانجا بمانم و بمانی، هیچ چیز عوض نخواهد شد.

نویسنده گلناز ساعت  11:22 AM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/02/03

غروب همیشه واسه من، نشونی از تو بوده

سالهای نوجوانی‌ام با خواهرم هم اتاق بودیم. خواهرم جوان بود و آرام و شاد. شبها قبل از خواب، گاهی می‌خزیدم روی تختخوابش و کنارش می‌خوابیدم. می گفتم برایم بخوان... 
همان صدای آرامِ دخترانه‌اش که به دیوارهای اتاقِ قدیمیِ ما ماسید، قمیشی و حبیب و ابی‌ آن روزگار را برایم جاودانه کرده است.
نویسنده گلناز ساعت  9:41 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/01/30

بخوان و بخند و بپر و بگو و فریـــاد بزن و نمیر!

پیاده‌رو، قلمروِ بی پایانِ زنِ کوچکیست که کتانی می‌پوشد و هندزفری در گوش، با حواسِ پرت و لبخندی رنگ پریده، به آدمهای روبرویش نگاه میکند. با چشمهایی بی آرایش و خسته از نگاهِ ممتد به مانیتور. قدمهایی کوتاه و سریع، با اندامی کوچک و دستهایی کودکانه.می شود از نگاهِ ساده اش حدس زد که چقدر مانده تا پایانِ 20 و چند سالگی اش. می شود از دستهای هنوز معصوم و لمسِ ساده‌اش فهمید دلش می تپد. تمامِ اندامش می تپد برای همین روزهایی که حیف است اگر به دلتنگی بگذرد. حیف است اگر به لبخند و قهقهه نگذرد. باید بخندد. آنقدر که بشود به خطهای کنارِ لبش بگوئیم: خطِ خنده.

نویسنده گلناز ساعت  12:25 PM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/01/28

در آن نوبت که بندد دستِ نیلوفر به پای سرو کوهی دام

من شبها نوشتن، شبها کنارِ آتش بودن، شبها به شهر نگاه کردن، شبها آرام در خواب بوسیدن، شبها تنهایی فیلم دیدن، شبها لواشک لیسیدن، شبها کنارِ زاینده رود به آوازها گوش دادن، شبها در رخت‌خواب پچ پچ کردن را دوست دارم.
مدتهاست شب ندارم. مدتهاست از خستگیِ یک روزِ کاری و از استرسِ فردایی که باید دوباره زود برخیزم، شب ندارم. شبهایم را به من پس بدهید. احتیاجشان دارم. برای زندگی، برای خنده هایی با 32 دندان، برای اینکه یادم بماند جوانی ام را، برای همین اشکها و این آهنگی که نمیدانم الان از کدام وبلاگ پخش میشود، احتیاجشان دارم...

نویسنده گلناز ساعت  4:0 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/01/25

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که توئی.

 انتهای کلیسا ایستاده‌ بودم و سقف را نگاه می‌کردم. زوجِ توریستی با موهای بور و صورتهای روشن در چندقدمیِ من ایستادند تا عکس بگیرند. به وضوح می دانستم توی قابِ عکسشان ایستاده‌ام. تکان نخوردم و بخشی از عکسی شدم که مالِ من نیست. نمی‌دانم تصویرِ یک گلنازِ ناواضحِ در کلیسا تا کجا خواهد رفت. توی کدام آلبوم. اصلن شاید دخترِ عکس بد افتاده باشد و عکس را دیلیت کند؛ اما می‌دانستم که تصویرم جایی خواهد رفت که من نرفته‌ام.

- دیگر اسمِ دوست داشتن که بیاید، یادش نمی‌افتم. بدتر حتی، به عنوانِ مثالِ نقض در ذهنم نقش می‌بندد. کسی که دوستم نداشت. بعد به این فکر می‌کنم که من هم مسلمن مثالِ نقضِ خیلی‌ها هستم. یا مزاحمِ فکرِ خیلی‌ها. یک فکرِ بد. احساسِ بد. مثلن دختری در گوشه‌ای از تصویر که فقط کادر را خراب کرده است.

نویسنده گلناز ساعت  6:28 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/01/24

کسی جا خواهد ماند. بی‌شک.

چمدان را هم که ببندم، در آغوش کشیدن‌هایش را تاب نمی‌آورم. باز کردنِ درِ آپارتمانِ سفیدی که همیشه زیرِ لایه‌ای خاکستر خواب بود کارِ من نیست. آن لحظه که درش با صدای همیشگی‌اش چفت می‌شود، بی‌شک من تب می‌شوم و می‌سوزم. اما کافیست این لاشه‌ی همیشه تب‌دار آستانه‌ی در را رد شود؛ بعد از آن جاده است و کرانه‌های شهری که به اندازه‌ی آپارتمانِ ما خاکستری است.

نویسنده گلناز ساعت  12:13 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/01/18

بهانه‌ی ننوشتن‌ام باش.

چقدر لا‌به‌لای دوستی‌ها گم می‌شوم! درواقع فرار می‌کنم. از نوشتن، از موسیقی، از فکر کردن، از فیلم، از هرآنچه که چیزی را به یادم بیاورد، از حافظه‌ام فرار میکنم. 
بعد ناگهان، جایی میانِ یک رقص -تو فکر کن رقص- دفترِ آبی‌ام را گوشه‌ای میبینم و تپشِ قلب می‌گیرم. مثلِ استرسِ یک کارِ ناتمام. مثلِ دیر رسیدن. آخ از دیر رسیدن...

نویسنده گلناز ساعت  0:52 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1392/01/15

کم برای من زیاد است...

یک جاده میخواستم که فرعی‌هایش همه به رودخانه‌های جاری بر سنگهای نرم ختم شود، اما خودم رودخانه شدم و در انتهای یک فرعیِ تنها، روی تخته سنگ‌ها گریستم.

نویسنده گلناز ساعت  8:30 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1391/12/01

کشف شده که هنوز توی عکسهای تازه‌ام می‌خندم.

خواب دیدم دو نفر خم شده اند روی سرم برای آرایش کردنم و عده ای لباس تنم می کنند برای عروس شدنم. من عروسی در میانِ زنانِ پرشور بودم، اما هیچ احساسِ خاصی نداشتم. دیر شده بود. همه عجله داشتند و من مات بودم. حتی در آخرین دقایق رفتم و موی روی انگشتانم را شیو کردم. انگار جا مانده بود. از خواب پریدم. دستم زیر بالش دنبالِ گوشی میگشت. 3:30. همان لحظه فکر کردم عروس شدن تعبیرش مرگ است. خوابیدم به امیدِ خوابِ آخر و صبح شعاعٍ نور از لای پرده آزارم میداد.

نویسنده گلناز ساعت  1:15 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1391/11/29

درواقع گاهی زندگی از جای خالیِ یک سری چیزها تشکیل شده. مثلِ قالب‌های شیرینی‌پزی، وقتی شیرینی درکار نیست.

گاهی فکر می‌کنم این شهر برای من با زنجیره‌ای از نبودن‌ها سرپا مانده‌است. همان لحظه که تاکسی برای من ترمز میکند، رختِ خوابِ من خالی است و لپ تاپم هنوز روشن مانده. دنبالِ کیف پولم می‌گردم و کیف صورتی کنارِ تختم روی زمین است. با عجله به راننده تاکسی میگویم واسا. توضیحی میدهم و ببخشیدی و پیاده میشوم. صندلیِ تاکسی هنوز از بودِ من گرم است که من کنار خیابان میدوم. ساعتم میگوید 8 است و این یعنی خیلی دیر. صندلی‌ام پشت میز میانِ اتاقِ شیشه‌ایِ شرکت خالی مانده و کارگرها تند تند انگشت میزنند و با لباسهای طوسی به کار مشغول میشوند. جای کلید در کیف من خالی است، مادرم هم الان باید جایی حوالیِ خیابانِ کاوه باشد. بقیه هم نیستند قاعدتن.

هوف... به در تکیه می‌دهم. و فکر می‌کنم می‌توانستم دخترِ دیگری باشم. می‌توانستم الان با لبهای رنگ‌پریده و نفس‌های آرام روی تختی خوابیده باشم و دستِ بی‌جانِ مردانه‌ای از پشت روی تنم افتاده باشد. می‌توانستم گوشه‌ی یک شهرِ بزرگ چشم‌هایم را به زور با آلارم گوشی باز کنم و نگرانِ پایان‌نامه ام شوم؛ اما کرختیِ همیشگیِ سر صبحِ خوابگاه بگوید بازهم بخواب. می توانستم کوله‌پشتیِ بزرگی بر دوش داشته باشم و دوربینی بر گردنم و جایی کنار دریاچه‌ی زریوار عکس بگیرم و ساعتم را چک کنم که سروقت به ترمینال برسم... اما الان ساعت 8:24 دقیقه است و پشتِ درِ خانه‌ی پدری مانده ام و عاشقِ کاری هستم که هر روز برایش بی‌انگیزه‌تر میشوم... از آن چیزهایی که نیست دلگیرم. آنقدر که دلم "می‌خواهد" و ندارد. آنقدر که این زندگی را دوست دارد ولی "دوست داشتنی" هایش را ندارد. آنقدر که وقت نیست.  پول نیست. اجازه نیست. مرخصی نیست. گوشی‌ام را نگاه میکنم. چه خوب عکست هنوز در کانتکتم هست. هست. هست. 

نویسنده گلناز ساعت  8:53 PM |  لینک ثابت   •