X
تبلیغات
CHET

یکشنبه 1393/01/03

روزهایم مثل شبهای مهتابیست. دلم برای آفتاب تنگ شده، سرد است، اما مرا توانِ دل کندن از این دنیای نقره‌ای نیست.

نویسنده گلناز ساعت  4:20 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/07/28

بیشتر از هرزمانی دلم میخواهد مغزم را فین کنم توی روشوییِ توالت و همه‌اش را با آب بشویم و همه چیز تمام شود. دوست دارم یکی به جای من فکر کند، تصمیم بگیرد، لباسهایم را بپوشد، سرکار برود، از این آژانس مسکن به آن یکی برود، توی مترو معقول بایستد و شب ها به خانه برگردد. دوست دارم منِ دیگری باشم و بروم روی پشت بام و دراز به دراز بمیرم. یا چمیدانم، خل شوم، میانِ مردم متعجب برقصم و سیم هدفونم را بپیچم دور لبهایم و ماهی شوم. دوست دارم دوباره مثل سالهای دبیرستان فوتبال ببینم، بروم کوه و آن بالا وسطِ سنگ ها و آسمان و سکوت، کتف و بالِ یک مرغِ بخت برگشته را کباب کنم، نهایت غم روزهایم این باشد که چرا دوست پسرم فلان گفت، فلان کرد. نه اینکه شبانه روز استرس و فکر و مقایسه‌ی فلان سوئیت با فلان آپارتمان و حساب کتاب و دودوتا چهارتا. شبانه روز در فکر آینده‌ی مبهمی که روی زمین های سست احساسم تصویر کرده ام. این من نیستم. این گلنازِ دیگریست که لباس میپوشد و میرود و می‌آید و نقطه‌های کوچک نورِ باقیمانده در سیاهیِ دلش را چنگ میزند که نکند بمیرند. این یعنی بزرگسالیِ ملعون نزدیک شده و من کودکیِ باقیمانده در ذهنم را میخواهم. نمیخواهم باور کنم دنیا اینقدر بیرحم است. میخواهم دنیا به اندازه‌ی آغوشی، دستی، نگاهی، کوچک شود. یا شاید بزرگ. نمی دانم. چیزهای زیادی هست که هیچ وقت ندانستم. این هم کنارِ همانها. حوصله‌ام سر رفته ازفکر کردن وحرف زدن. هرچند، اینها که من میزنم حرف نیست، اینها چنگ است. چنگ میزنم به امید  شاخه برگی، سنگی، صخره ای، و از همه محال تر، دستی. 

نویسنده گلناز ساعت  10:53 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/07/19

در حقیقت من اندازه‌ی آغوشت کوچک میشوم و جهان همانقدر بزرگ میماند.

داشتم به یک سوئیت 12 متری فکر میکردم و اینکه میشود از یک ورش به آن ور یک ملافه بست و شبها میانِ زمین و سقف خوابید. کوچک بودنِ اتاق به آدمیزاد امکانهای زیادی میدهد. روی مبلِ یک سرِ اتاق بخوابی و پاهایت را بگذاری روی تلویزیونِ سرِ دیگر اتاق. پنجره را باز کنی آفتاب بزند تا ته آشپزخانه‌ی یک در دومتری ات. اینقدر که به جاهای کوچک علاقه دارم، میترسم روزی توی تنه‌ی یک درخت بمانم و پلیسها از گشتنِ جنگل خسته شوند. جنگل کلاردشت. آخ از این کلاردشت. من کاری به تهرانیها و ویلاهایشان و قطع درختها و خراب شدنِ طبیعت و هیچ چیزِ دیگر ندارم. من همانجا که داشتم رو به پنجره میرقصیدم؛ مه هم روی کلاردشت میرقصید و جلو می آمد، همانجا گفتم آخ از این کلاردشت و دیگر نرقصیدم. حیف که کلاردشت دریا ندارد. دریا تنها جای بزرگیست که دوستش دارم. جنگل هم بزرگ است؟ خب آن هم دومین جای بزرگیست که دوستش دارم. تهران؟ تهران را هم دوست دارم. اما به اندازه‌ی قدمهای کوچکم. یک بار سرِ نیایش روی خطِ عابر پیاده جلوی آن همه ماشین جوری راه رفتم که هر قدمم اندازه ی فاصله ی خطهای سفید عابر شود. قدمهایم بزرگ شد و عرض اتوبان کوچک. سوئیت 12 متری را هم میتوانم با 4 قدم یک متری طی کنم. سوئیت میشود اندازه ی 4 قدمِ گلناز. و من میترسم از روی که به  یک جهانِ چهارقدمی دل بدهم. 

نویسنده گلناز ساعت  5:42 PM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1392/07/10

یا من تمامِ مسیر را اشتباه رفته ام، یا ذاتش همین است. به هرحال اینکه اینقدر خیابان‌ها یک طرفه باشند انصاف نیست.

نویسنده گلناز ساعت  11:57 PM |  لینک ثابت   • 

شنبه 1392/06/16

وقتی با تو هیچ و بی تو هیچ تر.

نمی گویم هیچ وقت خاطرات آزارم نداده، ولی معمولن چراها و جوابهایش بوده که زجرکشم کرده. نپرسیدن هم که دیگر هیچ. 

آنجایی که تند تند لباسهایت را تا میکنی و میگذاری توی کیف و سعی میکنی چشمت به کسی که دیشب صدای خنده‌هایتان حسرت برانگیز بود نیفتد که مبادا چیزی بگویی و جوابی بدهد، آنجایی که به خودت لعنت میفرستی که چرا زودتر بیدار نشدی که تا وقتی خواب است بروی، آنجا یک لحظه به خودت میگویی فقط برو. این که دورِ دلت پیچیده، هربار که میگذاری بالا بیاید زمینت می‌زند. فقط برو. جوری که هیچ چیز در مراجعه نباشد. مراجعه نباشد اصلن. مراجعه خوب نیست. مراجعه پر از دردهای کهنه است که به گمانت بخشیده‌ای. تمام شده. اما آنجا که زیرِ لب می‌گویی "چیزای بدی توی سرمه." گیر میدهد بگو و تو با بوسه‌ای سوالش را تمام میکنی، خودت خوب می فهمی که تمام نشده، فقط تابِ اثبات شدنش را نداری. تابِ اینکه هنوز هم بگوید با تو نمیشود. هنوز هم بگوید تو بهترینی، اما میخواهم دیگری جای تو باشد، تو هم باش و نگاه کن. اسمش هم باشد فرند. جاست. ویت بنفیت. یا هر کسشر دیگری که من نمیفهمم. نمیفهمم چون وقتی کسی را بخواهی، هیچ چیز جز همان که می پیچد دورِ دلت را نمی فهمی. و خب حقیقت این است که من فقط خوب فهمیدم که مرا نمیخواهد.

خلاصه که هیچ چیز مثلِ اولش نخواهد شد. همانجور که تمامِ حسهای خوب برای زیرِ 5 سالگیست که متاسفانه یادت نمی‌آید، همه‌ی خوب‌ها برای همان یک ماه اول است که کاش یادت نمی‌آمد. وسلام.

نویسنده گلناز ساعت  7:37 PM |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1392/06/12

ترس افتاده به جانِ زندگی‌ام. انگار هرسال که می‌گذرد محتاط‌تر می‌شوم. بی‌پروایی‌هایم خلاصه‌تر و کوچکتر می‌شود. انگار باید همین الان تا ته‌مانده‌ی جسارتم هست، کاری کنم. جایی بروم. دل به دریا بزنم. میترسم اگر تکرارِ هزار آدمِ دیگر باشم. میترسم مثلِ پیچک دیوارِ خانه‌ی خواهرم باشم که به دیوار چسبید، از دیوار بالا رفت، آن بالا انگار ترسید و به کوچه نریخت. همان‌جا سرِ دیوار ماند و خشک شد.
نویسنده گلناز ساعت  10:0 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/06/10

امید

یک عمر است همه‌جا می‌نویسم میخواهم پشتِ پنجره‌ی اتاقم گلدان بگذارم. هزارتا مانتو و شلوار و شال و کوفت و زهرمار خریده‌ام به جای گلدان، و حالا پشتِ پنجره‌ام یک اتوموی سوخته است و یک نیم لیتری بنزین و یک قلموی رنگیِ خشک شده. تمامِ زندگی‌ام همین ماجرای گلدان خریدن است. کارهایم لیست شده چسبیده بر دیوار. یک روزی هم آخرین لیست شل میشود و می‌افتد و تمام.

نویسنده گلناز ساعت  8:45 PM |  لینک ثابت   • 

جمعه 1392/05/25

آنجایی که دستم را میکشیدم روی شمشادها و راهِ کوتاهِ پارکینگ تا خانه را می‌آمدم، یکهو احساس کردم زیادی‌ام. نه که از این مدلها باشد که بخواهم خودم را نابود کنم یا آرزوی مرگ کنم یا هرچه. از آن مدلها بود که خندیدم. اصلن دیگر نمی‌دانستم به چه فکر میکنم. خندیدم به تمامِ این جهانِ به قولِ سیاوش خربزه‌ای شکل. اینکه چرا دقیقن همین نقطه از جهان، همین دستی که به شمشادهای خاک گرفته کشیده میشود و این آپارتمانِ له در گوشه‌ای از این شهرِ قهوه‌ایِ غمگین باید سهم من شود. چرا هرچه می کوبم کسی در را باز نمی‌کند. چرا تمامِ راه‌ها برای من به یک درّه‌ی معمولن سرسبز خم میشود که خب این سرسبزی چیزی از دردِ سقوط کم نمی کند. فقط همیشه امید بوده که انگار در من تزریق شده و ذهنی رنگارنگ. ذهنی که همه چیز را درست خواهد شد طور می‌بیند. ذهنی که گمان میکند دنیا به قشنگیِ آرشیِوِ عکسهایش است. آرشیوِ الکترونیکیِ عکسهایی که نه خاک می گیرند، نه سوزانده میشوند، نه جا میگیرند که بگوییم اضافی‌اند. کلن چندمگابایت است که میشود نادیده‌اش گرفت. ولی خودم، خودِ این گلنازِ لعنتی دارد خاک میگیرد. و متاسفانه دمِ در گذاشتنی است. و متاسفانه دیگر حتی چیزی حس نمی‌کند. گلناز مثلِ چندصد گیگابایت اضافی است که معمولن شیفت دیلیت خورش ملس است. مثلِ Temp. مثلِ همه‌ی چیزهای اضافه. حالا نمی‌گویم به دردنخور که به آرشیوِ آرزوهای کوچکم، تنها چیزهایی که نمی توانند مرا بیخیال شوند، برنخورد.

نویسنده گلناز ساعت  8:20 PM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1392/05/10

همینقدر پراکنده‌. مثلِ هاردی که سالهاست مرتب نشده.

- از اینکه کمتر مینویسم خوشحال نیستم. حالم از آن جورهاییست که می‌توانم ساعت‌ها تایپ کنم و بک اسپیس بزنم، بسکه همه چیزم نامعلوم است. یک مشت آرزو و فانتزی است که مرا به جلو هل می‌دهد، وگرنه دیگر آن دختری نیستم که بتواند ساعتها به سقف اتاقم نگاه کنم و به خنده‌های از ته‌دل فکر کنم و تصویرها بازی‌ام بدهند. انگار فکر کردن محرک می‌خواهد. مثلن با سارا برویم زیرِ هشتی‌های پل خواجو و پسری باشد که فوق‌العاده بخواند و مرا پرت کند به روزهای دیگری که هنوز نیامده. 

- حواسم هست که این روزها بیشتر به آینده‌ام فکر می‌کنم. راستش خیلی وقت است دیگر درگیر گذشته‌هایم نیستم. دیگر برایم عجیب است که گذشته‌ی آدم با حضورِ دیگران تعریف می‌شود.با رابطه‌ها و آدمهایی که دیگر نیستند، یا هستند اما تغییر کرده اند. برایم دوست داشتنی نیست که گذشته‌ی آدمها کم پیش می‌آید تنهایی باشد. کم پیش می‌آید خاطره‌ها یک‌نفره باشند. اینقدر یوغِ روابطِ خواسته و ناخواسته دورِ گردنمان انداخته‌ایم که دیگر خودمان به تنهایی تعریفی نداریم. "گلناز، دوستِ فلانی. فلانی را میشناسی؟ همان که پدرش بهمان است." اینقدر حلقه‌ها تنگ است که تکان بخوری تیزی‌اش گردنت را می‌برد و تمام.

نویسنده گلناز ساعت  8:29 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1392/04/09

یکی دو نسل زود به دنیا اومدم. نه اینکه زیادی بفهمم و یا اینکه کافکاطور توی دنیایی غوطه‌ور باشم که نتونم درش زندگی کنم. نه. احساس می‌کنم در بدتربن دوره و بدترین شرایط هستم. توی ایرانی که کمتر از جهانِ سومه، با مردمی که هنوز سنت رو نگذرونده با مدرنیته روبرو شدند. رشدِ مخابرات و ارتباطات مدام چیزایی رو نشونم میده که نزدیک‌ترین آدمای اطرافم، خانواده ام، از اونا بی‌خبرند. فکر می‌کنم شاید نسلِ بعد با ما که پدر مادرش باشیم حداقل سرِ رابطه با جنسِ مخالف بحثی نداشته باشه. سرِ استفاده از اینترنت به مشکل برنخوره. برای سفرهای دوستانه تحت فشارِ خانواده نباشه. همین چیزهای مسخره که برای ما مسخره‌ست و برای پدر و مادرهای ما غول؛ همین مسخره ها باعث می‌شه دلم بخواد بمیرم و دو سه نسل بعد به دنیا بیام. شاید درست شده باشه. شاید.
نویسنده گلناز ساعت  8:27 PM |  لینک ثابت   •